تبلیغات
.::جوک سرا::. - داستان سیندرلا مدل ۲۰۰۵

 .::جوک سرا::.

 

داستان سیندرلا مدل ۲۰۰۵

جمعه 29 مهر 1384
گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تیپ 5 خود از خیابان ملاصدرا میگذشت و به سوی سرای برق در دیار قصرالدشت میشتافت که در میان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن یک بانوی جوان و بسیار زیبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را میراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکید و به وسط خیابان پاشید و آن مادر و دختر بدون وسیله گشتند و کامبیز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسید که در کدام دیار زندگی میکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نیست خسارت ما را بده تا ما برویم و خود بلدیم به منزلگاه برویم و کامبیز کیسه ای اشرفی از داشبورد ماشین در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهمید که اسم آن دختر سیندرلا بود و آنها یک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبیز هم تیکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و یه تریپ از بقل ماشینشون که
داشت سبقت میگرفت سیندرلا با زحمت یه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشین کامی وای............. که چه بوی گندی میداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد یه تیکه کاغذ بود با این متن : عزیزم من دوستت دارم این زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادیاتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و این زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفیداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسیار محدود حتی نمیتوانم سمت تلفن بروم بیا و من را نجات بده ............
کامبیز داشت نامه را میخواند که با صدای مهیببی به خود آمد او به ستون تخت جمشید برخورد کرده بود و دیگر ماشینش راه نمیرفت و او ماند آنجا تا اینکه یک موش از زیر ستون آمد بیرون و با خشم به کامی نگریست کامی هم زد زیر گریه و داستان رو تعریف کرد موش دلش به حال کامبیز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک میکنم او ماشین کامبیز را درست کرد و سوار شد و گفت بیا من تو را به سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست
به اونجا رسیدیم که اونها یعنی کامی و آقا موشه به یه خونه قدیمی رسیدند ، یه خونه کاهگلی با دیوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل میمون ( دختر خوشگل هم مگه داریم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبیز رو دید از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتید !!!! کامبیز هم گفت من با سیندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ایکبیری کار داری ؟ کامبیز هم گفت برو ای دخترک چشم سفید شما با آن دخترک معصوم چه کرده اید ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آیا پدرتان را کشته است یا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نمیکند جوراب خود را بشورد باور کنید ماشین من هنوز بوی سگ مرده میدهد !!! من آمده ام تا این دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خیلی بد هستید الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا این لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزیزم مثل اینکه شما داستان زیاد میخوانی و این سیندرلا رو با سیندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در این لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبیز کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!!
و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون این دختر که تو دوست داری ۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره عزیزم ، میخواهی موبایلش رو بیارم ببینی تو حافظه چند تا پسر داره یا پیامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببین صبح تا شب خانوم تو آرایشگاه و باشگاه بدنسازی ول میگرده بعد از ظهرها خانوم یا پارک ملت میگرده یا سرخه بازار خدا نگه داره ایران زمین و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده....!!!!!
بوی جورابشم ماله اینکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نمیشوره !! و تو خیابون دنبال گاگولهایی امثال تو میگرده ، در این لحظه آقا موشه به صورت کامبیز تف میکنه و میگه ای بی غیرت خاک تو ملاجت کنن ..... کامبیز میره تو فکر و راه میافته میره و سوار ماشین میشه که باز میکوبه به دیوار ولی اینبار میپره و از خواب بیدار میشه یه کم چشماشو میماله و میبینه که دیرش شده و باید میرفته سر کار ، اینجوری میشه که کامبیز خان ما بی خیال زن گرفتن میشه ، اگر یه کم به دور و برتون نگاه کنید امثال کامبیز و سیندرلا زیادن فقط باید زرنگ باشید تا گیر همچین سیندرلایی نیفتید


[ جمعه 29 مهر 1384 - 01:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 21 مرداد 1385 - 12:08 ب.ظ]

[ پیام ()|| کدخدا ] [متن طنز , ] [+]


لینک باکس فان فارسی ...


صفحات :